تبليغاتX
مجنون بی لیلا "احمد فیاض"
مجنون بی لیلا "احمد فیاض"

وقل ربّ ادخلني مدخل صدق و اخرجني مخرج صدق واجعل لي من لدنك سلطانا نصيرا

 

 از لولو  می ترسیدم
مادرم درست میگفت
تو آمدی و به دروغ گفتی : نترس لولویی در کار  نیست
من . . .
دیگر نترسیدم
و قلبم رو به لولویی سپردم که سالها
 مادرم می ترسید دست سیاهش به قلبم برسد

 


======
این نوشته رو امشب همیجوری نوشتم ببخشید خیلی خوب نیست

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت توسط احمد فياض| |


...این نوشته امروزم برای همه ی مادر ها....



مادر اگر چشمان سرخ پر غمت را

از اشک گاهی سیر می کردم ببخشید

گاهی اگر دلواپسی ساده ات را

بی منطقی تعبیر می کردم ببخشید

مادر اگر گاهی برایت توی قصه

روباه ها را شیر می کردمببخشید

مادر فقط یک چیز می خواهم بگویم

تنها شما را پیر می کردم ببخشید...

باران گرفته بود،  موقع اش رسيده بود تا تمام هستي را غافلگيركند...
و خداوند زن را آفريد . .  .
مهرباني را در رگ هايش جاري كرد،  صداقت را در قلبش نهاد ، نجابت را در چشم هايش،
 و او را از پاكي استوار ساخت.
هوا را براي نفس كشيدن او قابل ندانست و گل ها را آفريد تا او عاشقانه تنفس كند،
و آسمانها را قابل ندانست و بهشت را زير پاهايش گذاشت...
تا روزي كه موقع سفر به زمين فرا رسيده بود، تا آن موقع هميشه روز ها آفتابي و شب ها
مهتابي بود، خداوند براي سفر او به زمين باران را خلق كرد تا تمام هستي پاك... و طراوت
 و زندگي تا قلب زمين احساس شود.
بعد از آن خداوند  براي دعوت فرشته هاي آسماني به زمين كسي را جز زن قابل ندانست
كه رابط آسمانها و زمين باشد و دو روح در جسمش همزمان قرار گيرد...
اولين باري كه همديگر را ملاقات كرديم را يادت هست؟
 چهره من را آن روز قطعا به خاطر داري ولي من  هنوز نگاه كردن را ياد نگرفته بودم ،
وتنها تورا احساس مي كردم،
 تو در رگ هاي من جاري بودي، خدا روح من را در كنار روح مهربان تو قرار داد
 تا آرامش را احساس كنم.
تو ميخنديدي ...من گريه ميكردم... شايد براي اينكه تو راز آسمانها را ميدانستي و من ...
از آن روزها سالها ميگذرد و تو اي فرشته ي مهرباني اي وسعت روحت به پهناي بهشت ،
 هنوز هم عاشقانه دوستم داري و وقتي نگرانم با نوازش هاي غافلگير كننده ات آرامم ميكني ...
و امروز زمانه آن رسيده كه اعتراف كنم وقتي دست هايت را باز ميكني تا مرا
در آغوش بگيري انگار در هاي بهشت برويم باز ميشوند و عطر ياس در خانه ما  ميپيچد
مادر عزيزم...
 من با وجود تو توانستم معناي فاطمه را درك كنم.
اي آسمان پاك مهرباني تا هميشه دوستت دارم.


نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت توسط احمد فياض| |


دوستانی که تمایل به دریافت پیامک های اتاق احساس دارند

که شامل نکات کلیدی و آموزشی میباشد

با پرداخت 5 هزارتومان عضویت 3 ماه اتاق احساس پیامکی را دریافت نمایند.

به دوستان خود اطلاع دهید تا آنها م بتوانند در این دوره مجازی اتاق احساس شرکت کنند

جهت دریافت اطلاعات بیشتر به

baraneehsas@gmail.com

ایمیل بزنید

نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت توسط احمد فياض| |


دیشب شب خوبی بود...

یه حس عجیبی داشتم و امروز نوشتمش اون حسی سرکشی که در من فریاد میکشید

انگشت هایم در گیسویش می رقصید

و چشم هایم با چشم هایش عشق بازی میکردند

من با احساسم رو ی موج مو هایش

موج سواری میکردم

او میخندید

خند هایش صدای آرامش بخش این لحظه ها بود

موهایش را بو کشیدم

تازه شدم

و او باز میخندید

من چه عاشقانه کنارش جان گرفتم

و او همیشه میخندد

چون احساس میکند کسی کنار اوست

که او را میفهمد

او را دوست دارد

آری او میخندید

چون عشق را  تنها کنار من

احساس کرد

===================

انسان ممکن است با یک نفر بیست سال زندگی کند
و آن شخص برایش یک غریبه باشد ،
می تواند با یک نفر بیست دقیقه وقت بگذراند و تا آخر عمر فراموشش نکند ...



نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت توسط احمد فياض| |



پسر خاله: کیک مسموم بود خودم همش و خوردم تهنای تهنا؛

مجری: چرا ننداختی دور؟،

پسر خاله: خوب مورچه ها میخوردن، به مورچه که نمیشه سرم وصل کرد

نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت توسط احمد فياض| |

دست هایش را محکم گرفت
انگار که یک شمع در داخل قلبش روشن شد
دیگر میتوانست
همه چیز را خوب ببیند
در آغوشش گرفت و عشق را از لب های ساییده اش مزه مزه کرد
دوست داشت عاشقی کند
اما
بلد نبود
او عشق نمیدانست که چیست
در او غرق شد برای لحظه ای پر از ناله ها
اما درست وقتی به اوج رسید
با آه آخری شمع وخاموش شد
وقلب او تنها ماند
و چشم هایش هم کم کم سو سو میزدند

نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت توسط احمد فياض| |


هرکسی واسه خودش یه دنیایی داره /دنیایی که خودش و کودک درونش و خاطراتش اونجا زندگی میکنه

شهروندهای اون دنیا از دروغ ها و بدی ها و کارای بد ما هستن تا خوبی ها و راستی ها و کارای خوب

همش هم با هم جنگ میکنن

بعضی از اونا به این ور اون ور کوچ میکنن

و دنیای ما....

ای بابا

عجب دنیاییشده این دنیای بی مروت درون ما...

نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت توسط احمد فياض| |


ميزهاي کوچک این کافه

خاطرات بزرگی در دل دارند
آنقدر که ترک ترک شده اند
کافی است تلنگری بزنی تا قاچ بخورند
واین بار
صبحانه نان و پنیر بخوری
با تکه های شیرین میز
که هر کدام
تلنباری از خاطرات قهوه های دو نفره مان است ...

نوشته شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت1391ساعت توسط احمد فياض| |


تا حالا شده  آخر شب تو خیابونای شهر قدم بزنی ؟

امشب نگاه میکردم به چراغ های توی پارک مثله ستاره بود تو این سیاهی

راستی چقدر شهر شب ترسناک میشه

من تعجب میکنم از دخترایی که تو دل سیاهی میخندن و

یا پسرایی که ترسناک تر میکنند عمق تاریکی ها رو 

شب

من

و موج های نامرئی رادیو که همیشه بامنند هرجا که باشم

همیشه دلم میخواست یک روز عاشقانه روی امواح حرف های دلم را برای عاشق ها بزنم

اما حیف. . .

جای ایستگاه رادیویی عشق

در بین اینهمه کانال و ایستگاه و فرکانس ماهواره ها خالیست...

شاید یه روز خودم تاسیس کردم

کانال عشق

از صبح تا شب حرف های خوشمزه و خوشگل

نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت توسط احمد فياض| |


 بارون تندی گرفته بود ....

امروز با دکلمه جدیدم از شعر سکانس بعد میخوام  آرامش / لحظه ای مهمون روحتون باشه

حتما نظرتون رو بهم بگین...


لینک دانلود دکلمه سکانس بعد



نوشته شده در جمعه 18 فروردین1391ساعت توسط احمد فياض| |


آقا نگاهت جای آهوهاست میدانم

دستان پاکت مثل من تنهاست می دانم

آقا دلت در هیچ ظرفی جا نمیگیرد

جای تو وسعت دریاست می دانم

برگشتنت در قلبهای مرده مردم

همرنگ طوفانی ترین دریاست می دانم

آقا

آقا اگر تو برنمی گردی دلیل آن

در چشمهای پر گناه ماست میدانم

جای سر انگشتان پر نورت در این ظلمت

مانند رد باد بر شنهاست می دانم

در باور کوتاه این مردم نمی گنجی

وقتی ببیایی اول دعواست می دانم

ای کاش

ای کاش برگردی که بعد از این همه دوری

یک باره حس بودنت زیباست می دانم

کی باز میگردی

کی باز میگردی برایم بودن باتو

 زیباترین آرامش دنیاست می دانم

تو باز می گردی تو باز میگردی

آقا تو باز میگردی اگر امروز نه فردا

از آتشی که در دلم برپاست می دانم


نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت توسط احمد فياض| |






توان آن را ندارم که فراموشت کنم
توان آن را ندارم که حتی نگاهت کنم
دیگر دلم ، خودم، چشمهایم، دست هایم
توانی ندارند
روشنی در دل من پیدا بود ای کیمیاگر روز های تنهایی
ای مهربان بانوی عاشق
کودکم باور کن یک کودک جاهل
و امروز فهمیده ام
 که یک کودک را توان تکیه گاه بودن نیست

با شعر آمده بودم
عاشق تر از عشق
و حالا
با عطر تنت ، با حس گریه در آغوش زنانه ات
با آرامش دنیای زنانه ات
با حس دستهایت
که سند پاکی کودکان نو رسیده است
باعشق
با یک شعر میروم
به عمق با تو بودن
تا پیدایت کنم


http://fc07.deviantart.net/fs24/f/2007/345/d/0/life_095_by_scarabuss.jpg

نوشته شده در سه شنبه 8 فروردین1391ساعت توسط احمد فياض| |

باور هایم خواب آلود روی صندلی نشسته اند

و به شهر مینگرند که آرام

زیر تفکر روشن سیاهی ها خاموش میشود

باور هایم اشک میریزند

وقتی که دختری برای خوابی که خدا

مایه آرامش قرار داده است

آرامششان را میفروشند

باور هایم مردنی شده اند

به دنبال قبری هستم برایشان

که خیس باشد و آنجا باران بیاید

اما انگار این زمانه بامن مشکل عمده ای دارد

افکارم و باور هایم در اندازه این دنیا نیست

و من پیاده راه میروم تا مرگ

جیزی برایم دیگر مهم نیست...
نوشته شده در سه شنبه 8 فروردین1391ساعت توسط احمد فياض| |





پایه نوشتنم لنگ یک بهانه است,بهانه ام می شوی؟!!!

نوشته شده در دوشنبه 7 فروردین1391ساعت توسط احمد فياض| |


گریه میکردم

ولی اشک هایم در درونم جاری بود

اشک میریختم و احساس میکردم قلبم...

خیس تر از شمعدانی هاست زیر باران

اشک میریختم و ذهنم بارانی بود


نوشته شده در پنجشنبه 3 فروردین1391ساعت توسط احمد فياض| |


بعد از چند وقت با یه کار خوب اومدم............


=========================

امشب....
درست همین امشب
راس ساعت صفر عاشقی
روی موج مو هایت
بر فرکانس چشم هایت
عشق را زمزمه میکنم
و صدای  قلبم
از رادیوی قلب تو
به گوش جهان میرسد
وقتی میخندی و از خوشبختی حرف میزنی
و من اینجا از نامت
که ستاره ای نورانیست
چراغی برای تمام عاشق ها آورده ام
تا هیچ عاشقی در تاریکی غرق نشود



نوشته شده در جمعه 19 اسفند1390ساعت توسط احمد فياض| |


 

پت... پت...، چراغ از نفس افتاد؛
تا پدر آمد سراغ خلوت مادر
سکانس بعد

نُه ماه بعد غنچه‌ي سرخي شدي
ولي مادر شبيه يک گل پرپر
سکانس بعد

تو چار ساله بودي و عشقت پرنده بود
يک اتفاق ساده دلت را مچاله کرد
گنجشک پَر، کبوتر... و در کُل پرنده پَر
مادر پريده بود و پدر پَر
سکانس بعد

- ابرو کمون شونه بلندم! لالالالا
گلدونه‌ي دلم، گل گندم! لالالالا
کي مي‌شه حجله‌ات ببندم! لالالالا...
مادربزرگ با نوه‌اش در سکانس بعد
يک خانه داشتند ته کوچه‌ي زمين
دور از تمام مردم دلسرد بي‌خيال
در فصل بي‌بخار زمستان قشنگ بود
بر شيشه‌ها بخار سماور!
سکانس بعد

کيف و کتاب دخل به خرجش نمي‌رود،
بايدنبايدي که به منطق نمي‌خورد
آقاي ناظمي که سراپا شکايت است:
گمشو لجن، برو دم دفتر!
سکانس بعد

مادربزرگ حادثه‌ي بعدي تو بود
او را ببر و زير لحد خاک کن! همين
يک فاتحه بخوان و به يک "ارث!" فکر کن!
 به جانماز بي‌بي‌کوثر
همين سکانس
_ در متن _
کارگردان سگ خُلق و بد دهن
از پشت دوربين به همه پارس مي‌کند و کات مي‌دهد به تو
که: اين چه طرزش است؟
با اين پلان مسخره
تف بر سکانس بعد

بازار، ريشه ريشه تو را جذب مي‌کند
تو شاخه شاخه در لجن روزمرگي
تو برگ برگ زردتر از روزهاي قبل
در دست بادهاي شناور
سکانس بعد

- آقا لبو ببر! لبوي داغ حال مي‌ده!
خانم لبو بدم؟
- بده آقا!
که ناگهان؛ موهاش توي باد
دلت را به باد داد آن دختر تکيده‌ي لاغر
سکانس بعد

دختر ولي پريد و خمارت گذاشت
بعد ميخانه بود و نم‌نم سيگارهاي تلخ
با ياد چشم‌هاي خمارش تو بودي و
بعد از دو بطر، بطري ديگر
سکانس بعد

يک دستمال يزدي و يک پاتوق مدام
مردي مزاحم دو سه تا خانم جوان
چاقو به دست مي‌رسي و قاط مي‌زني:
هي!با توام، کثافت عنتر!
سکانس بعد

زندان
شروع حرفه‌اي جرمي بزرگ‌تر
يک طرح کاد واقعي از مجرمان پير
استاد کار مي‌شوي و مي‌زني جلو
با چند سال سابقه کمتر!
سکانس بعد

- آزادي ات مبارک!
- ممنون! ولي... شما؟
- من شاعرم، همان که تو را خلق کرده است
اما ببخش، خالق خوبي نبوده‌ام
من قول مي‌دهم که تو در هر سکانس بعد
هرجور خواستي بروي زندگي کني
يک کار و بار عالي با يک زن قشنگ...

خواباند بيخ گوشم، زل زد به چشم‌هام
چيزي نگفت؛ رفت.

شبي در سکانس بعد
او قرص‌هاي کوچک آرام بخش را با چاي تلخ
بسته به بسته به حلق ريخت
تا خواستم به متن بيايم، کمک کنم
پشت سکانس‌هاي فراموش فيد شد.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 20 بهمن1390ساعت توسط احمد فياض| |



====


ترانه  دوفنجون چای رو تو یه روز بارونی گفتم

،  با صدای امیر آرس عزیز

و تنظیم و آهنگ سازی بسیار قوی برای همه ی عاشقای دنیا



399990_10150503474843301_271069478300_8692573_2131530701_n


2Fenjoon  Chayei

دانلود دو فنجون چای

نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن1390ساعت توسط احمد فياض| |



مینویسم حرف های دلم را

و زمزمه میکنم در قلب امواج سرگردانی

که راهشان را در صدای بازیگران کج نقاب گم کرده اند

عشق را بر فرکانس احساس با طول موج نگاهت پیوند میزنم

من تمام ایسگاه های رادیویی را ایسگاه عشق میکنم

حتی اگر این آخرین بار باشد

میخواهم حرف تمام دخترانی را بگویم که  مادرانه به یاد عشق اولشان میگریند

و مردانی که کودکانه بهانه گیر میشوند برای جوانیشان

حرف ها دارم و این روز ها روز من است

روز احساس من است

روز یک باور بارانی

برای چشم های منتظر

آی مردم

من شما را آنقدر دوست دارم

که برای برداشتن فاصله ها از خودم میگذرم


نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1390ساعت توسط احمد فياض| |



این دکلمه هایی که من میخونم

نه اینکه ادعای خاصی داشته باشم /نه

واسه دل خودمه/ این هم  دکلمه قطعه ادبی خواب بارانی یک شاعر


دانلود دکلمه


نوشته شده در شنبه 1 بهمن1390ساعت توسط احمد فياض| |

 

تمام حرف مردم

این بود دخترک لباسش را در آورد

هیچ کس فکر نکرد

شاید گرمش شده بود...

در این زمستان که چشم هایش

از انعکاس تنفر برفها می سوخت

و سایه ها از پشت نور های لای انگشت هایش

به قلبش هجوم می آوردند

و او همچنان زنانه نگاه میکرد

به شیشه ای که چشم مردم بود

نگاه میکنم به گونه های سپیدش

که در ذاتش ترس روی دندانش

با اولین قطار حرف ها

دود می کشد

درد می کند

وقلب شاعری میان برف ها

لیز میخورد و میرود به قعر دره های بی کسی

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 29 دی1390ساعت توسط احمد فياض| |

 

آهی کشید آن علامت سوال

آن نشانه غریب روی مرز قلب تو

و می تپید قلب تمام سوال ها روی نبض تو

 می ریخت اشک هایت روی دست مرد

 روی سردی حس مردانه ای سیاه

که جوهرش توی چشم توست

و آخرین قطره ی سیاه روی برگ های سپید

دخترک ته فنجان سبز

چکه کرد

و مرد خوابید

نوشته شده در سه شنبه 27 دی1390ساعت توسط احمد فياض| |

 

 

من خواننده نیستم/ این ها همه کار دله

از لینک زیر میتوانید باز خوانی آهنگ عاشقم من را

با صدای بنده دانلود کنید

دانــــلــود

 

نوشته شده در جمعه 23 دی1390ساعت توسط احمد فياض| |



مرد دنبال هیچ چیز نیست
مرد آنقدر گیج می شود گاهی
از تپش قلبش
که به او حرف هایی میزند از عشق
مرد رویایی نیست
... مرد در میان رویا گم شده است
مرد تنهاست و زن
جامانده از این تنهاییست
نوشته شده در یکشنبه 18 دی1390ساعت توسط احمد فياض| |



یکی بود یکی نبود
نه منی بود نه تویی بود
او راوی بود من راوی بود
ماراوی بود هرچی که بود همراوی بود
بود و نبود داستان ما مهم نبود
قصه ی ما بارونی بود
دختری بود، پسری بود
عشق بود و بس
اسمی هم از هوس نبود
گریه و خنده بود ولی پشتش سیاستی نبود
همه بودن تو هم بودی، حتی من ساده بودم
شاید که باور نکنی حتی اونم که دوست داری
کنار تو بود و تو چشماتون چیزی به جز عشق نبود
اما یه چیزی هست که نمیدونم این بودا کی بود که حالا
هرچی میگردم نیست نبود!



نوشته شده در یکشنبه 18 دی1390ساعت توسط احمد فياض| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت